ابراهيم اصلاح عربانى
679
كتاب گيلان ( فارسى )
تو ز بىرحمى نداده بار در بزم خودم * من ز بس بىطاقتى ، هر روز صد بار آمده امتحان بس ، رحم كن جانا ، كه از كويت بسى * رفتهام نوميد و با اميد بسيار آمده مالك از آئينه روى تو مىگويد سخن * طوطى طبعش از آنرو نغز گفتار آمده محمد بن ماكان محمد بن ماكان اشكورى پسر ماكان بن كاكى است كه پس از كشته شدن ماكان در سال 329 هجرى زمام امور را به دست گرفت . وى همانند پدرش اميرى پرقدرت و سردارى دلاور بوده و با شوكت و قدرت حكومت مىكرده است . محمد بن ماكان در سال 344 هجرى قمرى به قصد تصرف ولايت رى به آن سمت لشكركشى نمود . ركن الدوله ديلمى حاكم رى كه ياراى مقاومت در مقابل او را نداشته ، از برادرش معز الدوله كه حاكم عراق و نواحى جنوب بود كمك خواست و او يكى از سرداران خويش به نام « سبكتكين حاجب » را با سپاهى مجهز به يارى ركن الدوله فرستاد . در همين زمان محمد بن ماكان از خراسان به اصفهان كه تختگاه مؤيد الدوله پسر ركن الدوله بود يورش برد و اصفهان را به تصرف خويش درآورد . « 1 » سپاهيان محمد بن ماكان پس از تصرف اصفهان بلافاصله مشغول جمعآورى و تقسيم غنائم جنگى شده از محافظت و پاسدارى مواضع متصرفى غفلت نمودند . بر اثر اين سهلانگارى سپاه مؤيد الدوله به سرپرستى ابو الفضل عميد وزير ركن الدوله فرصت را مغتنم شمرده بر سپاه محمد بن ماكان تاختند . در نتيجه شكست سختى به لشكريان ماكان وارد آمد و او خود به دست دشمن اسير شد . تاريخ درگذشت اين امير اشكورى كه از سال 329 تا 344 هجرى قمرى فرمانروائى كرد به درستى روشن نيست . مخفى رشتى مخفى رشتى از شعراى صاحب فضل و متبحّر در ادب و هنر شاعرى بود كه در جوانى به خدمت امراى بيهپس درآمد . آنگاه به دستگاه امام قلى خان سپهسالار ايران پيوست و نزد او مقامى فراخور شأن خود يافت و احترام امام قلى خان به وى چنان بود كه دستور داد براى استعمال كوكنار وى سهپايه طلائى ساخته شود . مخفى جثهاى ضعيف و لاغر داشت ؛ بديههگو و حاضرجواب بود . روزى امامقلى خان بر سبيل شوخى به وى گفت : ملا كوكنار چيزى از وجودت باقى نگذاشته است ! وى بىدرنگ جواب داد : تقصير كوكنار نيست ؛ به كاتبان بگو كه همواره در صدر نوشتههاى خود مىنويسند مخفى نماناد ! بااينحال من هنوز بر پاى ايستادهام ! « 1 » مخفى از درگاه امامقلى خان به هند رفت و مدتى در آن ديار باقى ماند ولى دوران اقامتش در هند وى را ناخوشايند بود . خاك هند را سياه و پاىگير مىخواند و آرزوى بازگشت به ايران را در اشعار خود منعكس مىساخت . وى از شعراى خوب زمان خود بود . متأسفانه ديوان اشعارش با اشعار زيب النساء بيگم به شگفتگونهاى تخليط شده است . « 2 » ابيات زير از اوست : ز سوز عشق تو زان گونه دوش تن مىسوخت * كه همچو شعله فانوس در كفن مىسوخت حديث عشق تو در نامه ثبت مىكردم * سپندوار نقط بر سر سخن مىسوخت ز سوز سينه مخفى شد اينقدر معلوم * كه همچو خس مژهاش در گريستن مىسوخت « 3 » مرداويج مرداويج بن زيار بن وردانشاه گيلى مؤسس سلسلهء زيارى در سدهء چهارم هجرى قمرى ( دهم ميلادى ) است . وى پايههاى حكومتى را بنياد نهاد كه فرمانروايان آن در سالهاى 316 تا 470 هجرى قمرى بر بخشهائى از سرزمينهاى گرگان ، قومس ، طبرستان ، ديلم ، گيلان ، قزوين ، رى ، اصفهان و خوزستان فرمان راندند . زياريان به همراه ديگر شاخههاى ديلمى در غرب و شرق ايران به يارى گروهى از سلسلههاى محلى كوچك و بزرگ ايرانى ، حدود 2 سده بر ايران فرمانروائى كردند . « 1 » از اوائل زندگى و تاريخ تولد او آگاهى نداريم و منابع كهن اشارهاى به اين موضوع نكردهاند . از ميان نويسندگان معاصر تنها دكتر صفا « 2 » سال تولد او را 290 هجرى قمرى ذكر كرده و براى اين نكته مأخذى بيان نكرده است . گذشتهء احوال مرداويج كه پس از دستگيرى و قتل اسفار به روشنائى تاريخ وارد شد در تيرگيهاى ابهام پنهان مانده است . « 3 » مرداويج معرب مردآويز به معنى هماورد و مبارزطلبنده است . « 4 » ابو دلف مسعر بن المهلهل جغرافيانگار سدهء چهارم هجرى قمرى كه معاصر مرداويج بود از او به نام مردآويژ ياد كرده است . « 5 » تبار وى از سوى پدر به فرمانروايان گيلان و از جانب مادر به اسپهبدان رويان مىرسد ؛ گويا وردانشاه جد مرداويج در ميان گيليان از قدرت بسيارى برخوردار بوده است . زياريان همانند ديگر خاندانهاى ايرانى ، تبار خود را به شاهنشاهان پيش از اسلام مىرسانند و بر اين ادعا بودند كه نوادگان ارغش فرهادان شاه گيلانند . « 6 »
--> ( 1 ) . مقالهء آل بويه ، دايرة المعارف بزرگ اسلامى ، زير نظر كاظم موسوى بجنوردى ، جلد اول ، تهران 1369 ، صفحهء 637 . 1 . تذكرهء نصرآبادى ، به كوشش وحيد دستگردى ، كتابفروشى فروغى ، تهران 1361 ، صفحهء 279 . 2 . تذكرهء ميخانه ، ملا عبد النبى قزوينى ، به تصحيح احمد گلچين معانى ، انتشارات اقبال ، تهران 1363 ، صفحهء 294 ، حاشيهء مصحح . 3 . تذكرهء نصرآبادى ، صفحهء 280 . 1 . جنبش مرداويج گيلى ، رضا رضازادهء لنگرودى ، گيلاننامه ، به كوشش م . پ . جكتاجى ، انتشارات طاعتى ، رشت 1369 ، جلد دوم ، صفحهء 101 . 2 . سرداران نامى ايران ، دكتر ذبيح الله صفا ، انتشارات ادارهء روابط عمومى ستاد بزرگ ، تهران 1350 ، صفحهء 1 . 3 . تاريخ مردم ايران ، دكتر عبد الحسين زرينكوب ، انتشارات اميركبير ، تهران 1367 ، جلد دوم ، صفحهء 388 . 4 . Iranisches Namenbuch , F . Justi , Marburg 1895 , Page 194 . 5 . سفرنامهء ابو دلف در ايران ، ابو دلف مسعر بن المهلهل ، به كوشش ولاديمير مينورسكى ، ترجمهء ابو الفضل طباطبائى ، تهران 1342 ، صفحهء 73 و تعليقات صفحهء 133 ؛ نام مرداويج در گيلان و مازندران متداول بوده است . ابن اسفنديار در « تاريخ طبرستان » و مرعشى در « تاريخ طبرستان . . . » از مرداويج ديگرى كه او را تاج الملوك مىخواندهاند ياد كردهاند . ابو الفضل بيهقى نيز از مردآويز ديگرى ياد مىكند . براى اطلاعات بيشتر نگاه كنيد : تاريخ طبرستان ، بهاء الدين محمد بن اسفنديار كاتب ، به كوشش عباس اقبال ، كلالهء خاور ، تهران 1320 ، صفحهء 114 - 113 . تاريخ طبرستان و رويان و مازندران ، سيد ظهير الدين مرعشى ، به كوشش محمد حسين تسبيحى ، چاپ دوم ، انتشارات شرق ، تهران 1361 ، صفحهء 16 . تاريخ بيهقى ، ابو الفضل محمد بن حسين بيهقى ، به كوشش دكتر على اكبر فياض ، انتشارات ايرانمهر ، تهران 1358 ، صفحهء 390 ، 508 . ابو الحجاج مردآويز بن زيار گيلى ، ناظرزادهء كرمانى ، مجلهء مهر ، سال 4 ، شمارهء 8 ، دى 1315 ، صفحهء 837 . 6 . تاريخ مازندران ، ملا شيخعلى گيلانى ، به كوشش دكتر منوچهر ستوده ، انتشارات بنياد فرهنگ ايران ، تهران 1352 ، صفحهء 73 .